« بخش ۹ »-مولانا

« بخش ۹ »


شه فرستاد آن طرف یک دو رسول
حاذقان و کافیان بس عدول

تا سمرقند آمدند آن دو امیر
پیش آن زرگر ز شاهنشه بشیر

کای لطیف استاد کامل معرفت
فاش اندر شهرها از تو صفت

نک فلان شه از برای زرگری
اختیارت کرد زیرا مهتری

اینک این خلعت بگیر و زر و سیم
چون بیایی خاص باشی و ندیم

مرد مال و خلعت بسیار دید
غره شد از شهر و فرزندان برید

اندر آمد شادمان در راه مرد
بی‌خبر کان شاه قصد جانش کرد

اسپ تازی برنشست و شاد تاخت
خونبهای خویش را خلعت شناخت

ای شده اندر سفر با صد رضا
خود به پای خویش تا سؤ القضا

در خیالش ملک و عز و مهتری
گفت عزرائیل رو آری بری

چون رسید از راه آن مرد غریب
اندر آوردش به پیش شه طبیب

سوی شاهنشاه بردندش بناز
تا بسوزد بر سر شمع طراز

شاه دید او را بسی تعظیم کرد
مخزن زر را بدو تسلیم کرد

پس حکیمش گفت کای سلطان مه
آن کنیزک را بدین خواجه بده

تا کنیزک در وصالش خوش شود
آب وصلش دفع آن آتش شود

شه بدو بخشید آن مه روی را
جفت کرد آن هر دو صحبت جوی را

مدت شش ماه می‌راندند کام
تا به صحت آمد آن دختر تمام

بعد از آن از بهر او شربت بساخت
تا بخورد و پیش دختر می‌گداخت

چون ز رنجوری جمال او نماند
جان دختر در وبال او نماند

چونک زشت و ناخوش و رخ زرد شد
اندک‌اندک در دل او سرد شد

عشقهایی کز پی رنگی بود
عشق نبود عاقبت ننگی بود

کاش کان هم ننگ بودی یکسری
تا نرفتی بر وی آن بد داوری

خون دوید از چشم همچون جوی او
دشمن جان وی آمد روی او

دشمن طاووس آمد پر او
ای بسی شه را بکشته فر او

گفت من آن آهوم کز ناف من
ریخت این صیاد خون صاف من

ای من آن روباه صحرا کز کمین
سر بریدندش برای پوستین

ای من آن پیلی که زخم پیلبان
ریخت خونم از برای استخوان

آنک کشتستم پی مادون من
می‌نداند که نخسپد خون من

بر منست امروز و فردا بر ویست
خون چون من کس چنین ضایع کیست

گر چه دیوار افکند سایهٔ دراز
باز گردد سوی او آن سایه باز

این جهان کوهست و فعل ما ندا
سوی ما آید نداها را صدا

این بگفت و رفت در دم زیر خاک
آن کنیزک شد ز عشق و رنج پاک

زانک عشق مردگان پاینده نیست
زانک مرده سوی ما آینده نیست

عشق زنده در روان و در بصر
هر دمی باشد ز غنچه تازه‌تر

عشق آن زنده گزین کو باقیست
کز شراب جان‌فزایت ساقیست

عشق آن بگزین که جمله انبیا
یافتند از عشق او کار و کیا

تو مگو ما را بدان شه بار نیست
با کریمان کارها دشوار نیست

بخش 6 -مولانا

قصهٔ رنجور و رنجوری بخواند
بعد از آن در پیش رنجورش نشاند

رنگ روی و نبض و قاروره بدید
هم علاماتش هم اسبابش شنید

گفت هر دارو که ایشان کرده‌اند
آن عمارت نیست ویران کرده‌اند

بی‌خبر بودند از حال درون
استعیذ الله مما یفترون

دید رنج و کشف شد بروی نهفت
لیک پنهان کرد وبا سلطان نگفت

رنجش از صفرا و از سودا نبود
بوی هر هیزم پدید آید ز دود

دید از زاریش کو زار دلست
تن خوشست و او گرفتار دلست

عاشقی پیداست از زاری دل
نیست بیماری چو بیماری دل

علت عاشق ز علتها جداست
عشق اصطرلاب اسرار خداست

عاشقی گر زین سر و گر زان سرست
عاقبت ما را بدان سر رهبرست

هرچه گویم عشق را شرح و بیان
چون به عشق آیم خجل باشم از آن

گرچه تفسیر زبان روشنگرست
لیک عشق بی‌زبان روشنترست

چون قلم اندر نوشتن می‌شتافت
چون به عشق آمد قلم بر خود شکافت

عقل در شرحش چو خر در گل بخفت
شرح عشق و عاشقی هم عشق گفت

آفتاب آمد دلیل آفتاب
گر دلیلت باید از وی رو متاب

از وی ار سایه نشانی می‌دهد
شمس هر دم نور جانی می‌دهد

سایه خواب آرد ترا همچون سمر
چون برآید شمس انشق القمر

خود غریبی در جهان چون شمس نیست
شمس جان باقیست کاو را امس نیست

شمس در خارج اگر چه هست فرد
می‌توان هم مثل او تصویر کرد

شمس جان کو خارج آمد از اثیر
نبودش در ذهن و در خارج نظیر

در تصور ذات او را گنج کو
تا در آید در تصور مثل او

چون حدیث روی شمس الدین رسید
شمس چارم آسمان سر در کشید

واجب آید چونک آمد نام او
شرح کردن رمزی از انعام او

این نفس جان دامنم بر تافتست
بوی پیراهان یوسف یافتست

کز برای حق صحبت سالها
بازگو حالی از آن خوش حالها

تا زمین و آسمان خندان شود
عقل و روح و دیده صد چندان شود

لاتکلفنی فانی فی الفنا
کلت افهامی فلا احصی ثنا

کل شیء قاله غیرالمفیق
ان تکلف او تصلف لا یلیق

من چه گویم یک رگم هشیار نیست
شرح آن یاری که او را یار نیست

شرح این هجران و این خون جگر
این زمان بگذار تا وقت دگر

قال اطعمنی فانی جائع
واعتجل فالوقت سیف قاطع

صوفی ابن الوقت باشد ای رفیق
نیست فردا گفتن از شرط طریق

تو مگر خود مرد صوفی نیستی
هست را از نسیه خیزد نیستی

گفتمش پوشیده خوشتر سر یار
خود تو در ضمن حکایت گوش‌دار

خوشتر آن باشد که سر دلبران
گفته آید در حدیث دیگران

گفت مکشوف و برهنه بی‌غلول
بازگو دفعم مده ای بوالفضول

پرده بردار و برهنه گو که من
می‌نخسپم با صنم با پیرهن

گفتم ار عریان شود او در عیان
نه تو مانی نه کنارت نه میان

آرزو می‌خواه لیک اندازه خواه
بر نتابد کوه را یک برگ کاه

آفتابی کز وی این عالم فروخت
اندکی گر پیش آید جمله سوخت

فتنه و آشوب و خون‌ریزی مجوی
بیش ازین از شمس تبریزی مگوی

این ندارد آخر از آغاز گوی
رو تمام این حکایت بازگوی

بخش ۴-مولانا

۷از خدا جوییم توفیق ادب
بی‌ادب محروم گشت از لطف رب

بی‌ادب تنها نه خود را داشت بد
بلک آتش در همه آفاق زد

مایده از آسمان در می‌رسید
بی‌شری و بیع و بی‌گفت و شنید

درمیان قوم موسی چند کس
بی‌ادب گفتند کو سیر و عدس

منقطع شد خوان و نان از آسمان
ماند رنج زرع و بیل و داس‌مان

باز عیسی چون شفاعت کرد حق
خوان فرستاد و غنیمت بر طبق

مائده از آسمان شد عائده
چون که گفت انزل علینا مائده

باز گستاخان ادب بگذاشتند
چون گدایان زله‌ها برداشتند

لابه کرده عیسی ایشان را که این
دایمست و کم نگردد از زمین

بدگمانی کردن و حرص‌آوری
کفر باشد پیش خوان مهتری

زان گدارویان نادیده ز آز
آن در رحمت بریشان شد فراز

ابر بر ناید پی منع زکات
وز زنا افتد وبا اندر جهات

هر چه بر تو آید از ظلمات و غم
آن ز بی‌باکی و گستاخیست هم

هر که بی‌باکی کند در راه دوست
ره‌زن مردان شد و نامرد اوست

از ادب پرنور گشته‌ست این فلک
وز ادب معصوم و پاک آمد ملک

بد ز گستاخی کسوف آفتاب
شد عزازیلی ز جرات رد باب

شب و نازی ‚ من و تب -حسین پناهی

شب و نازی ‚ من و تب 

من : همه چی از یاد آدم می ره 
مگه یادش که همیشه یادشه 
یادمه قبل از سوال 
کبوتر با پای من راه می رفت 
جیرجیرک با گلوی من می خوند 
شاپرک با پر من پر می زد 
سنگ با نگاه من برفو تماشا می کرد 
سبز بودم درشب رویش گلبرگ پیاز 
هاله بودم در صبح گرد چتر گل یاس
گیج می رفت سرم در تکاپوی سر گیج عقاب 
نور بودم در روز
سایه بودم در شب 
بیکرانه است دریا 
کوچیکه قایق من
های ... آهای
تو کجایی نازی
عشق بی عاشق من 
سردمه 
مثل یک قایق یخ کرده روی دریاچه یخ ‚ یخ کردم 
عین آغاز زمین 
نازی : زمین ؟
یک کسی اسممو گفت 
تو منو صدا کردی یا جیرجیرک آواز می خوند 
من : جیرجیرک آواز می خوند 
نازی : تشنته ؟ آب می خوای ؟
من : کاشکی تشنه م بود 
نازی : گشنته ؟ نون می خوای ؟
من : کاشکی گشنه م بود 
نازی : په چته دندونت درد می کنه ؟
من : سردمه 
نازی : خب برو زیر لحاف 
من : صد لحاف هم کمه 
نازی : آتیشو الو کنم ؟
من : می دونی چیه نازی ؟
تو سینه م قلبم داره یخ می زنه 
اون وقتش توی سرم 
کوره روشن کردند 
سردمه 
مثل آغاز حیات گل یخ 
نازی : چکنم ؟ ها چه کنم ؟
من : ما چرامی بینیم 
ما چرا می فهمیم 
ما چرا می پرسیم 
نازی : مگس هم می بینه 
گاو هم میبینه 
من : می بینه که چی بشه ؟
نازی : که مگس به جای قند نشینه رو منقار شونه به سر 
گاو به جای گوساله اش کره خر را لیس نزنه 
بز بتونه از دور بزغالشو بشناسه 
خیلی هم خوبه که ما میبینیم 
ورنه خوب کفشامون لنگه به لنگه می شد 
اگه ما نمی دیدیم از کجا می فهمیدیم که سفید یعنی چه ؟
که سیاه یعنی چی؟
سرمون تاق می خورد به در ؟
پامون می گرفت به سنگ
از کجا می دونستیم بوته ای که زیر پامون له می شه 
کلم یا گل سرخ ؟
هندسه تو زندگی کندوی زنبور چشم آدمه 
من : درک زیبایی ‚ درکی زیباست 
سبزی سرو فقط یک سین از البای نهاد بشری 
خرمت رنگ گل از رگ گلی گم گشته است 
عطر گل خاطره عطر کسی است که نمی دانیم کیست 
می اید یا رفته است ؟
چشم با دیدن رودونه جاری نمی شه 
بازی زلف دل و دست نسیم افسونه 
نمی گنجه کهکشون در چمدون حیرت 
آدمی حسرت سرگردونه 
ناظر هلهله باد و علف 
هیجانی ست بشر 
در تلاش روشن باله ماهی با آب 
بال پرنده با باد 
برگ درخت با باران 
پیچش نور در آتش
آدمی صندلی سالن مرگ خودشه 
چشمهاشو می بخشه تا بفهمه که دریا آبی است 
دلشو می بخشه تا نگاه ساده آهو را درک بکنه 
سردمه 
مثل پایان زمین 
نازی 
نازی : نازی مرد 
من : تا کجا من اومدم /
چطوری برگردم ؟
چه درازه سایه ام
چه کبود پاهام
من کجا خوابم برد ؟
یه چیزی دستم بود کجا از دستم رفت ؟
من می خواهم برگردم به کودکی
قول می دهم که از خونه پامو بیرون نذارم 
سایه مو دنبال نکنم 
تلخ تلخم 
مثل یک خارک سبز 
سردمه و می دونم هیچ زمانی دیگه خرما نمی شم 
چه غریبم روی این خوشه سرخ 
من می خوام برگردم به کودکی
نازی : نمی شه 
کفش برگشت برامون کوچیکه 
من : پابرهنه نمی شه برگردم ؟
نازی : پل برگشت توان وزن ما را نداره برگشتن ممکن نیست 
من : برای گذشتن از ناممکن کیو باید ببینیم 
نازی : رویا را 
من : رویا را کجا زیارت بکنم ؟
نازی ک در عالم خواب 
من : خواب به چشمام نمی آد 
نازی : بشمار تا سی بشمار ... یک و دو 
من : یک و دو 
نازی : سه و چهار

بقا

بقا

ده دقیقه سکوت به احترام دوستان و نیکانم 
غژ و غژ گهواره های کهنه و جرینگ جرینگ زنگوله ها 
دوست خوب من
وقتی مادری بمیرد قسمتی از فرزندانش را با خود زیر گل خواهد برد 
ما باید مادرانمان را دوست بداریم 
وقتی اخم می کنند و بی دلیل وسایل خانه را به هم می ریزند 
ما باید بدویم دستشان را بگیریم 
تا مبادا که خدای نکرده تب کرده باشند 
ماباید پدرانمان را دوست بداریم 
برایشان دمپایی مرغوب بخریم 
و وقتی دیدیم به نقطه ای خیره مانده اند برایشان یک استکان چای بریزیم 
پدران ‚ پدران ‚ پدرانمان را 
ما باید دوست بداریم

بهانه -حسین پناهی

بهانه 

بی تو 
نه بوی خک نجاتم داد 
نه شمارش ستاره ها تسکینم 
چرا صدایم کردی
چرا ؟
سراسیمه و مشتاق 
سی سال بیهوده در انتظار تو ماندم و نیامدی
نشان به آن نشان 
که دو هزار سال از میلاد مسیح می گذشت 
و عصر 
عصر والیوم بود 
و فلسفه بود 
و ساندویچ دل وجگر

غریب -حسین پناهی

غریب 

مادربزرگ
گم کرده ام در هیاهوی شهر 
آن نظر بند سبز را 
که در کودکی بسته بودی به بازوی من 
در اوین حمله ناگهانی تاتار عشق 
خمره دلم 
بر ایوان سنگ و سنگ شکست 
دستم به دست دوست ماند 
پایم به پای راه رفت 
من چشم خورده ام 
من چشم خورده ام
من تکه تکه از دست رفته ام 
در روز روز زندگانیم

ازعمارت پدرم-نیما یوشیج

ازعمارت پدرم

مانده اسم ازعمارت پدرم
طرف یورد شمالی اش، تالار
طرف یورد جنوبی اش، سرَ در.
طرف بیرون آن، طویله سَرا
جغد را اندرآن قراراکنون
تخته ئی بردرَش به معني در.
در گشاده ست و خانه اش تاریک
گاه روشن به یک اتاق، چراغ
مردی افکنده اندر آن بَستر.
سر خمیده ست ازو به روی کتاب
زانو را به دامن آورده
دست می گرددش روی دفتر.
شب و تاریکی و چراغ آن مرد
بهم افتاده، لیگ ساخته اند
روی دفتر، عمارتی دیگر.
دستش این را نوشته بر ورقی:
مانده اسم ازعمارت پدرم
تن بی جانش، چون مرا پیکر.

آهنگر-نیما یوشیج

آهنگر

دردرون تنگنا، با کوره اش آهنگِرِفرتوت
دست اوبرپتک
وبه فرمان عروقش دست
دائما فریاداواین ست، واین ست فریاد تلاش او:

« کی به دست من
آهن من گرم خواهد شد
و من اورا نرم خواهم دید؟
آهن سرسخت،
قد برآور، بازشو، ازهم دوتا شو، باخیال من یکی تر زندگانی کن ! »

زندگانی چه هوسناک ست، چه شیزین!
چه برومندی، دمی با زندگی آزاد بودن،
خواستن بی ترس، حرف ازخواستِن بی ترس گفتن، شاد بودن!

او به هنگامی که تا دشمن از او در بیم باشد
( آفریدگار شمشیری نخواهد بود چون )
وبه هنگامی که از هیچ آفریدگار شمشیری نمی ترسد
زاستغاثه های آنانی که درزنجیر
او کلید قفل های بسته ي زنجیرزنگ آلوده ئی را می دهد تعمیر.

برسرآن ساخته کاو راست دردست
می گذارد او (آن آهنگر)
دست مردم را به جای دست های خود.

او به آنان دست با این شیوه خواهد داد.
ساخته نا ساخته، یا ساخته ي کوچک
او، به دست کارهای بس بزرگ ابزار می بخشد
او، جهان زندگی را می دهد پرداخت !.

ای شب-نیما یوشیج

ای شب

هان ای شب شوم وحشت انگیز
تا چند زنی به جانم آتش ؟
یا چشم مرا ز جای برکن
یا پرده ز روی خود فروکشَ
یا بازگذارتا بمیرم
کز دیدن روزگار سیرم.
دیری ست که درزمانه ي دون
ازدیده همیشه اشکبارم
عمری به کدورت و اِلم رفت
تا باقی عمر چون سپارم.
نه بخت بد مراست سامان
و ای شب، ‌نه تراست هیچ پایان.

چندین چه کنی مرا ستیزه
بس نیست مرا غم زمانه ؟
دل می بری و قرار از من
هر لحظه به یک ره و فسانه.
بس که شدی تو فتنه ي سخت
سرمایه ی درد و دشمن بخت.

این قصه که می کنی تو با من
زین خوبترایچ قصه ئی نیست
خوبست و لیک باید ازدرد
نالان شد و زار زار بگریست.
بشکست دلم ز بی قراری
کوتاه کن این فسانه،‌ باری

آنجا که زشاخ گل فرو ریخت
آنجا که بکوفت باد بردَر
وآنجا که بریخت آب مواج
تابید براو مَه منوّر.
ای تیره شب دراز دانی
کانجا چه نهفته بُد نهانی ؟

بود ست دلی زدرد خونین
بود ست رخی زغم مکدر
بو د ست بسی سِرپُرامیّد
یاری که گرفته یاردر بَر.
کوآنهمه بانگ و ناله ي زار
کو ناله ي عاشقان غمخوار ؟

در سایه ي آن درخت ها چیست
کز دیده ي عالمی نهان ست ؟
عجزبشرست این فجایع
یا آنکه حقیقت جهان ست ؟
درسیرتو طاقتم بفرسود
زین منظره چیست عاقبت سود ؟

تو چیستی ای شب غم انگیز
در جست و جوی چه کاری آخر ؟
بس وقت گذشت و توهمانطور
استاده به شکل خوف آور.
تاریخچه ي گذشتگانی
یا رازگشای مردگانی؟

تو آینه دارروزگاری
یا در ره عشق پرده داری ؟
یا دشمن جان من شدستی ؟
ای شب بنه این شگفتکاری
بگذارمرا به حالت خویش
با جاِن فسرده ودِل ریش

بگذارفرو بگیردَم خواب
کزهرطرفی همی وزد باد
وقتی ست خوش و زمانه خاموش
مرغ سحری کشید فریاد.
شد محو یکان یکان ستاره
تا چند کنم به تو نظاره ؟

بگذاربخواب اندرآیم
کز شومي گردش زمانه
یکدم کمتر به یاد آرم
وآزاد شوم زهر فسانه.
بگذار که چشم ها ببندد
کمتربه من این جهان بخندد.

خونریزی-نیما یوشیج

خونریزی

پاگرفته زمانی ست مدید
ناخوش احوالی درپیکرمن
دوستانم، رفقای محرم
به هوائی که حکیمی برسَر، مگذارید
این دلاشوب چراغ
روشنائی بدهد دربرمن.
من به تن دردم نیست
یک تب سرکش، تنها پکرم ساخته و دانم این را که چرا
وچراهررگ من ازتن من سفت و سقط شلاقی ست
که فرودآمده سوزان
دمبدم درتن من.
تن من یا تن مردم، همه را با تن من ساخته اند
و به یک جوروصفت می دانم
که درین معَرکه انداخته اند.
نبض می خواندمان باهم ومی ریزد خون، لیک کنون
به دلم نیست که دریابم انگشت گذار
کزکدامین رگ می خونم می ریزد بیرون.
یکی ازهمسفرانم که در این واقعه می برد نظر، گشت دچار
به تب ذات الجنب
ومن اکنون درمن
تب ضعف ست برآورده دَمار.
من نیازی به حکیمانم نیست
شرح اسباب* من تب زده در پیش من ست
به جز آسودن درمانم نیست
من به ازهرکس
سربدرمی برم از درَدم آسان که زچیست
با تنم توفان رفته ست
تبم از ضعف من ست
تبم از خونریزی ست.

در بسته ام-نیما یوشیج

در بسته ام

دربسته ام، شب ست
بامن، شب من، تاریک همچوگور
با آن که دورازو نه چنانم
اوازمن ست دور.
خاموش می گذارم من با شبی چنین
هر لحظه ئی چراغ
می کاهمش ز روغن
می سایمش زتن
تا دررهم نگیرد جزاوکسی سراغ.
تا ازقطاررفته ي تاریک لحظه ها
روشن به دست آیدم آن لحظه کاندران
چون بوی در دماغ گل او جای برده ست.
تن می فشارم ازدرودیوار
و تنگنای خانه تن از من فشرده ست.
نجوای محرمانه می آغازد
تاریک خانه ي من با من
دارد به گوش حرف مرا،او
دارم به گوش حرف ورا، من.
وهرجدارخاموش
زین حرف کاو چه وقت می آید
دارد به ما نگران گوش.
وشب، عبوس و سرد
برما، به کارمی نگرد
یک دلفریب با قدمش لنگ
در سایه ي گسسته جداری.
پنهان به راه می گذرد.
وسنگ ها به «کاسم» بسته تن کبود
سَربَرسَریرخاک نشانده
چشمی شده اند، می نگرندش
لنگ ایستاده درره مانده.
ومن به هرنشانی باریک
آنگاه مانده با شب، آری
خو بسته ام به خانه ي تاریک
( چون آتشی به خرمن خاکستر سیاه )
خاموش می گذارم
هر لحظه ئی چراغ
می کاهمش زروغن
می سایمش به تن
تا دررهم نگیرد جزاوکسی سراغ.

در فرو بند-نیما یوشیج

در فرو بند

درفروَبند که با من دیگر
رَغبتی نیست به دیداِرکسَی
فکر، کاین خانه چه وقت آبادان!
بود، بازیچه ي دستِ هوَسی.
هوَسی آمد وخشتی بنهاد
طعنه ئی لیک، به بی سامانی
دیدمش، راه ازاوجستم و گفت:
بعد ازاینت شب واین ویرانی.
گفتم: آن وعده که با لعل لبت ؟
گفت: تصویرسَرابی بود آن.
گفتم: آن پیکردیوار بلند ؟
گفت: اشارت زخرَابی بود آن.
گفتم: آن نقطه که انگیخته دود ؟
گفت: آتش زده ي سوخته ئی ست،
استخوان بندی بام و در او
مرگ را لذت اندوخته ئی ست.
گفتمَش: خَنده نبَندَد پَس ازاین
آفتابی، نه چر اغی با من
کفت: آن به که بپوشی از شرم
چهره ي خویش،به دست، دامن.
دست غمناکان؛ گفتم: امّا
از پس دربه زمین می ساید.
خنده آورد لبش؛ گفت: ولیک
هولی استاده به ره می پاید.
می درخشد گرافق، اهَرمنی ست
نیمسوزیش به کف دوداندود.
مرد، آن درکه امیدش بگشاد
با بیابان هلاکش ره بود.
جاده خالی ست، فسرده ست امرود
هر چه می پژمرد از رنج دراز.
مرده هر بانکی در این ویران
همچو کز سوی بیابان آواز.
وز پس خفتن هرگل، نرگس
روی می پوشد درنقشه ي خار.
در فرو بند دگرهیچکسی،
نیستش با کس رای دیدار.

در نخستین ساعت شب-نیما یوشیج

در نخستین ساعت شب

درنخستین ساعت شب، دراتاق چوبیش، تنها زن چینی
درسَرش اندیشه های هولناکی دورمی گیرد، می اندیشد
« بردگان نا توانائی که می سارند دیواربزرگ شهررا
هریکی زانان، که درزیرَاوِاِرزخمه های آتش شلاق داده جان
مرده اش درلای دیوارست پنهان »
آنی ازاین دلگزا اندیشه ها راه خلاصی را نمی داند زن چینی
او روانش خسته ورنجورمانده ست
با روان خسته اش رنجورمی خواند، زن چینی
در نخستین ساعت شب:
« درنخستین ساعت شب هر کس ازبالای ایوانش چراغ اوست آویزان،
همسرهرکس به خانه باز گردیده ست، الاّ همسرمن
که زمن دورست ودرکارست،
زیردیواربزرگ شهر. »
درنخستین ساعت شب، دورازدیداربسیارآشنا من نیز
در غم ناراحتی های کسانم
همچنانی کآن زن چینی
برزبان اندیشه های دلگزائی حرف می راند
من سرودی آشنا را می کنم در گوش
من دمی ازفکربهبودي تنها ماندگان درخانه هاشان نیستم خاموش
وسراسرهیکل دیوارها در پیش چشم التهاب من نمایانند، نجلا !
درنخستین ساعت شب
این چراغ رفته را خاموش َترکن
من به سوی رخِنه های شهرهای روشنائی
راهبردم را به خوبی می شناسم، خوب می دانم
من خطوطی را که با ظلمت نوشته اند،
وندرآن اندیشه ي دیوارسازان می دهد تصویر
دیرگاهی هست می خوانم
در بطون عالم اعداد بیمَر
دردل تاریکي بیمار
چند رفته سال های دوروازهم فاصله جسته
که به زور دست های ما، به گردما
میروند این بی زبان دیوارها بالا.

دل فولادم-نیما یوشیج

دل فولادم

ول کنید اسب مرا،
راه توشِه ي سَفرم را و نمدزینم را
ومراهرزه درا
که خیالی سرکش
به دِرخانه کشانده ست مرا.
رَسم ازخِّطِه ي دوری، نه دلی شاد درآن
سرزمین هائی دور
جای آشوبگران
کارشان کشتن وکشتارکه ازهرطرف وگوشه ي آن
می نشانید بهارش گل با زخم جسد های کسان.
فکرمی کردم درره چه عَبث
که ازاین جای بیابان هلاک
می تواند گذرش باشد هرراهگذر
باشد اورا دل فولاد اگر
وبَرَد سَهل نظر
دربدوخوب که هست
وبگیرد مشکل ها آسان
وحهان را داند
جای کین وگشتار
وخراب و خذلان.
ولی اکنون به همان جای بیابان هلاک
بازگشت من می باید، با زیرکي من که به کار
خواب پرهول وتکانی که رَه آورد من ازاین سَفرم هست وهنوز
چَشِم بیدارم هرلحظه برآن می دوزد
هستیم را همه درآتش برپاشده اش می سوزد.
از برای مِن ویراِن سَفرگشته مجال دمی استادن نیست
منم ازهرکه دراین ساعت غارت زده تر
همه چیزازکف من رفته بدر
دل فولادم با من نیست
همه چیزم دل من بود و کنون می بینم
دل فولادم مانده درراه
دل فولادم را بی شکی انداخته ست
دست آن قوم بداندیش، درآغوش بهاری که گلش گفتم ازخون وززخم.
وین زمان فکرم این ست که درخون برادرهایم
« ناروا درخون پیچان
بی گنه غلتان درخون»
دل فولادم را زنگ کند دیگرگون.

قصه ي رنگ پریده -نیما یوشیج

قصه ي رنگ پریده 

برای دل های خونین
من ندانم با که گویم شرح درد
قصه ي رنگ پریده، خون سَرد
هرکه با من همره و پیمانه شد

عاقبت شیدا دل و دیوانه شدقصه ام عشاق را دلخون كندعاقبت خواننده را مجنون كندآتش عشق ست وگيرد دركسیكاو، زسوزعشق می سوزد بسیقصه ئی دارم من از ياران خويشقصه ئی ازبخت وازدوران خويشياد می آيد مرا كزكودكیهمره من بوده همواره يكیقصه ئی دارم ازاين همراِه خودهمرَه خوش ظاهِربدخواهِ خوداومرا همراه بودی هردمیسيرها می كردم اندرعالمییک نگارستانم آمد درنظراندروهرگونه حسن وزيب وفرهر نگاری را جمالی خاص بودیک صفت، یک غمزه و یک رنگ سودهریکی محنت زدا، ‌خاطرنوازشيوه ي جلوه گری را كرده سازهر یکی با یک کرشمه یک هنرهوش بردی و شکیبائی زسَرهرنگاری را به دست اندركمندمی كشيدی هركه افتادی به بندبهرايشان عالمی گرد آمدهمحو گشته عاشق و حيرت زدهمن كه دراين حلقه بودم بيقرارعاقبت كردم نگاری اختيارمهر او بسرشت با بنیاد منكودكی شد محو، بگذشت آن زمنرفت ازمن طاقت وصبروقراربازمی جستم هميشه وصل يارهر كجا بودم به هرجا می شدمبود آن همراه ديرين درپیممن نمی دانستم اين همراه كيست؟قصدش ازهمراهی دركارچيست؟بس كه ديدم نيكی و ياري اوکارسازي ومدد كاري اوگفتم: ای غافل ببايد جست اوهركه باشد دوستارتوست اوشادي توازمدد كاري اوستبازپرس ازحال اين ديرينه دوستگفتمش: ای نازنين ياِرنكوهمرها،‌ توچه كسی؟ آخربگوكيستی؟چه نام داری؟ گفت: عشقچیستی که بی قراری؟ گفت: عشقگفت: چونی؟ حال توچون ست؟ منگفتمش: روي توبزدايد محنتو كجائی؟ من خوشم؟ گفتم: خوشیخوب صورت، خوب سيرت، دلكشیبَه بَه ازكردارورفتارخوشتبَه بَه ازاين جلوه هاي دلکشتبی تویک لحظه نخواهم زندگیخيربينی، باش درپايندگیبازآی وره نما، درپيش روكه منم آماده و مفتون تودرره افتاد ومن ازدنبال ویشاد می رفتم، بَدی نی، بيم نیدرپی او سِيرها كردم بسیازهمه دورو نمی ديديم كسیچون كه درمن سوزاوتاثيركردعالمی درنزد من تغييركردعشق كاول صورتی نيكوی داشتبس بَدی هاعاقبت درخوی داشتروزدرد وروز ناكامی رسيدعشِق خوش ظاهرمرا درغم كشيدناگهان ديدم خطا كردم، ‌خطاكه بدوكردم زخامی اقتفا( آدم كم تجربه ظاهر پرستزآفت وشِّرِزمان هرگزنرَست )من زخامی، عشق را خوردم فريبكه شدم از شادمانی بی نصيب !درپشيمانی سرآمد روزگاريك شبی تنها بدم دركوهسارسربه زانوي تفكربرده پيشمحو گشته درپريشاني خويشزارمی ناليدم ازخامي خوددر نخستين درد و ناكامي خودكه: چرا بي تجربه، بی معرفتبی تأمل، ‌بی خبر، ‌بی مشورتمن كه هيچ ازخوي اونشناختمازچه آخرجانب او تاختم ؟ديدم ازافسوس و ناله نيست سوددرد را بايد يكی چاره نمودچاره می جستم كه تا گردم رهازان جهاِن درد وطوفاِن بلاسعی می كردم به هرحيله شودچاره ي اين عشِق بَد پيله شودعشق كزاول مرا درحكم بودآنچه می گفتم بكن،‌ آن می نمودمن ندانستم چه شد كان روزگاراندَک اندَک برد ازمن اختيارهر چه كردم كه ازاو گردم رهادر نهان می گفت با من اين ندا:بايدت جوئی هميشه وصل اوكه فكنده ست اوترا درجست وجوترَک آن زيبا رِخ فرخنده حالازمحال ست،ازمحال ست، ازمحالگفتم: ای ياِرمِن شوريده سَرسوختم درمحنت ودرد وخطر!درميان آتشم آورده ئیاين چه كارست، اينكه بامن كرده ئی؟چند داری جان من دربند، چند ؟بگسل آخرازمن بيچاره بندهرچه كردم لابه و افغان و دادگوش بست وچشم را برهم نهاديعني: ای بيچاره بايد سوختننه، به آزادی سروراندوختنبايدت داری سِرتسليم پيشتا زسوزمن بسوزی جان خويش.چون كه ديدم سرنوشتِ خويش راتن بدادم تا بسوزم دربلا( مبتلا را چيست چاره جزرضاچون نيابد راه دفع ابتلا ؟اين سِزای َست آن كسان خام راكه نينديشند هيچ انجام را.)سال ها بگذشت ودربندم اسيركو مرا یک ياوری، كو دستگير ؟می كِشدهرلحظه ام در بند سختاو چه خواهد ازمن برگشته بخت ؟ای دريغا روزگارم شد سياه!آه ازاين عشق قوی پی آه ! آه !كودكی كو! شادمانی ها چه شد ؟تازگی ها، كامرانی ها چه شد ؟چه شد آن رنگِ من و، آن حاِل منمحو شد آن اولين آمال من !شد پريده رنگِ من ازرنج و درداين منم: رنگ پريده،‌ خون سرد.عشقم آخردرجهان بدنام كردآخرم رسوای خاص وعام كردوه ! چه نيرنگ وچه افسون داشت اوكه مرا با جلوه مفتون داشت اوعاقبت آواره ام كرد ازديارنه مرا غمخواری ونه هيچ يارمی فزايد درد و آسوده نيَمچيست اين هنگامه، آخرمن كيَم ؟كه شده ماننده ِي ديوانگانمی روم شيدا سَروشيون كنانمی روم هرجا، به هرسو، كوبه كوخود نمی دانم چه دارم جست و جوسخت حيران می شوم دركاِرخودكه نمی دانم ره و رفتارخودخيره خيره گاه گريان می شومبی سبب گاهی گريزان می شومزشت آمد درنظرها كاِرمنخلق نفرت دارد ازگفتِارمندورگشتند ازمن آن ياران همهچه شدند ايشان، چه شد آن همهمه ؟چه شد آن ياری كه از ياراِن منخويش را خواندی زجانبازاِن من ؟من شنيدم بود ازآن انجمنكه ملامت گو بدند وضّدِ منچه شد آن يارنكوئی كزصفادم زدی پيوسته با من ازوفا ؟گم شد ازمن، گم شدم ازياد اوماند برجا قصّه ي بيداد اوبی مروت ياِرمن، ای بی وفابي سبب ازمن چرا گشتی جدا ؟بی مروت اين جفاهايت چراست ؟يار، آخرآن وفاهايت كجاست ؟چه شد آن ياری كه با من داشتیدعوی یک باطنی وآشتی ؟چون مرا بيچاره وسرگشته ديداندَک اندَک آشنايی را بريدديدمش، گفتم: منم، نشناخت اوبی تأمل رو ِزمن برتافت اودوستی اين بود زابناي زمانمرحبا برخوي ياراِن جهانمرحبا برپايداری هاي خلقدوستي خلق وياری هاي خلقبس كه ديدم جورازيارِان خودوزسراسرمردم دوران خودمن شدم: رنگ پريده، خون سرد.پس نشايد دوستی با خلق كردوای برحاِل مِن بدبخت!‌ وایكس به درد من مبادا مبتلای !عشق با من گفت: ازجا خيز، هانخلق را از دردِ بدبختی رهانخواستم تا ره نمايم خلق راتا زناكامی رهانم خلق رامی نمودم راهشان، رفتارشانمنع می كردم من از پيكارشانخلِق صاحب فهم، صاحب معرفتعاقبت نشنيد پندم، عاقبتجمله می گفتند: اوديوانه ستگاه گفتند: اوپي افسانه ستخلقم آخر بس ملامت ها نمودسرزنش ها و حقارت ها نمودبا چنين هديه مرا پاداش كردهديه، ‌آری، هديه ئی ازرنج ودردكه پريشانی ي من افزون نمود( خيرخواهی را چنين پاداش بود.)عاقبت قدرمرا نشناختندبي سبب آزرده از خود ساختندبيشترآن كس كه دانا می نمودنفرتش ازحق وحق آرنده بود( آدمی نزدیک خود را کی شناختدوررا بشناخت، سوي او بتاختآن كه كمترقدرتوداند درستدرميان خويش ونزديكان توست.)الغرض، اين مردم حق ناشناسبس بدی كردند بيرون از قياسهديه ها دادندم از درد و محنزان سراسر هديه ي جانسوز،‌ منيادگاری ساختم با آه و دردنام آن، رنگ پريده ، خون سرد.مرحبا برعقل و بركرداِرخلقمرحبا بر طينت ورفتاِر خلقمرحبا برآدم نيكو نهادحيف ازاوئی كه درعالم فتادخوب پاداش مرا دادند، ‌خوب!خوب دادِعقل را دادند، خوب!هديه اين بودازخساِن بی خرد(هرسری یک نوع حق را می خرد.)نوِرحق پيداست ،‌ ليكن خلق كوركوررا چه سود پيش چشم نور؟ای دريفا ازدل پرسوِزمنای دريغا ازمن وازروزِمنكه به غفلت قسمتی بگذاشتمخلق را، حق جوی می پنداشتممن چوآن شخصم كه از بهرِصدفكردم عمِرخود به هرآبی تلفكمتراندرقوم عقل پاک هستخودپرست افزون بود ازحق پرستخلق خصِم حق ومن، خواهاِن حقسخت نفرت كردم از خصماِن حقدورگرديدم ازاين قوِم حسودعاشق حق را جزاين چاره چه بود ؟عاشقم من برلقاي روي دوستسيرمن هممواره هردم، سوي اوستپس چرا جويم محبت ازكسیكه تنفر دارد از خويم بسی؟پس چرا گردم به گرد اين خَسانكه رسَد زايشان مرا هردم زيان ؟ای بسا شرّا كه باشد دربَشرعاقل آن باشد كه بگريزد ِزَشرآفت و شّرخسان را، چاره سازاحترازست، احترازست، احترازبنده ي تنهائيم تا زنده امگوشه ئی دورازهمه جوينده اممی كشد جان را هواي روی يارازچه با غيرآورم سِّرروزگار ؟من ندارم يار، زين دونان كسیسال ها سر برده ام تنها بسیمن يكی خونين دلم شوريده حالكه شد آخرعشق جانم را و بالسخت دارم عزلت و اندوه دوستگرچه دانم دشمِن سختِ من اوستمن چنان گمنامم و تنها ستمگوئيا يكباره ناپيدا ستمكس نخوانده ست ايچ آثاِرمرانه شنيده ست ايچ گفتاِرمرااولين بارست اينک، كانجمن شمه ئی می خواند ازاندوهِ منشرح عشق وشرح ناكامی ودردقصه ي رنگ پريده، خون سرد« من ازاين دوناِن شهرستان نيمخاطِرپردردِ كوهستا نيمكز بدي بخت،‌ درشهرشماروزگاري رفت وهستم مبتلا.»هر سری باعالم خاصی خوش ستهركه را یک چيزخوب ودلكش ستمن خوشم با زندگي كوهيانچون كه عادت دارم ازطفلی بدانبَه بَه ازآنجا كه مأواي من ستوزسراسرمردم شهرايمن ستاندراونه شوكتی،‌ نه زينتینه تقيّد، ‌نه فريب وحيلتیبَه بَه ازآن آتش شب هاي تاردركنارگوسفند وكوهساربَه بَه ازآن شورش وآن همهمهكه بيفتد گاهگاهی دررَمِهبانگ چوپانان، صداي های! های!بانگ زنگ گوسفندان، بانگ نایزندگی درشهرفرسايد مراصحبت شهری بيازارد مراخوب ديدم شهرو، كاِراهِل شهرگفته ها و، روزگاِراهِل شهرصحبت شهری پرازعيب وضرستپرزتقليد وپرازكيد وشرستشهرباشد منبع بس مَفسدهبس بَدی، بس فتنه ها، بس بيهده !تا كه اين وضع ست درپايندگینيست هرگزشهر، جای زندگیزين تمدن خلق درهم اوفتادآفرين بروحشت اعصارباد !جان فدای مردم جنگل نشينآفرين برساده لوحان، ‌آفرينشهردرد ومحنتم افزون نموداين هم ازعشق ست، ای كاش اونبودمن هراسانم بسی ازكارعشقهرچه ديدم، ديدم ازكردارعشقاومرا نفرت بداد از شهريانوای برمن ! كو دياروخانمان ؟خانه ي من، ‌جنگل من، كو؟ كجاست !؟حاليا فرسنگ ها ازمن جداستبخت بد را بين چه با من می كنددورم ازديرينه مسكن می كندیک زمانم اندکی نگذاشت شادكس گرفتار چنين بختی مباد.
تازه دوران جواني من ستكه جهانی خصم جاني من ستهيچ كس جزمن نباشد يارمنياِرنيكو طينتِ غمخواِرمنباطن من خوب ياری بود اگراين همه دروی نبودی شوروشّرآخرای من، توچه طالع داشتیيك زمانت نيست با بخت آشتی ؟ازچوتوشوريده آخرچيست سود؟درزمانه كاش نقش تو نبودكيستی تو! اين سِرپرشورچيستتوچه ها جويی درين دوراِن زيست ؟تو نداری تاب درد وسوختنبازداری قصِد درد اندوختن ؟پس چودرد اندوختی،‌ افغان كنیخلق را زين حاِل خود حيران كنیچيست آخر! اين چنين شيدا چرا؟اين همه خواهاِن درد و ماجراچشم بگشای وبه خود بازآی، هانكه توئی نيزازشمارزندگاندائما تنهايی و آوارگیدائما حیرانی و بيچارگیدائما نالیدن و بگریستننيست ای غافل! قراِرزيستنحاصل عمرست شادی وخوشینه پريشان حالی ومحنت كشیاندکی آسوده شو، بخرام شادچند خواهی عمررا برباد دادچند ! چند آخر مصيبت بردنالحظه ئی ديگرببايد رفتنابا چنين اوصاف و حالی كه تراستگرملامت ها كند خلقت رواستای ملامت گو، بيا وقت ست،‌ وقتكه ملامت دارد اين شوريده بختگرد آئيد وتماشايش كنيدخنده ها برحال وروزاوزنيداوخِرد گم كرده ست و بی قرارای سرشهری، ازاو پرهيزداررفت بيرون مصلحت ازدست اومشَنوی اين گفته هاي پست اواونداند رسم چه،‌ آداب چيستكه چگونه بايدش با خلق زيستاو نداند چيست اين اوضاع شوُماين مذاهب، اين سياست، وين رسوماو نداند هيچ وضع گفت وگوچون كه حق را باشد اندرجست و جوای بسا كس را كه حاجت شد روابخت بد را ای بسا باشد دواای بسا بيچاره را كاندوه ودردگردش ايام كم كم محو كردجزمن شوريده را كه چاره نيستبايدم تا زنده ام در درد زيستعاشقم من، عاشقم من، عاشقمعاشقی را لازم آيد درد وغمراست گويند اين كه من ديوانه امدر پي اوهام، يا افسانه امزان كه برضد جهان گويم سخنيا جهان ديوانه باشد يا كه منبلكه از ديوانگان هم بدترمزان كه مردم ديگرومن ديگرمهرچه درعالم نظرمی افكنمخويش را درشوروشّرمی افكنمجنبش دريا ،‌خروش آب هاپرتوي مَه، ‌طلعت مهتاب هاريزش باران، سكوت درّه هاپرش و حيرانی شَب پره هاناله ي جغدان وتاريكي كوههای!های! آبشارباشكوهبانگ مرغان وصداي بالشانچون كه مي انديشم ازاحوالشانگوئيا هستند با من در سخنرازها گويند پردرد ومحنگوئيا هریک مرا زخمی زنندگوئياهریک مرا شيدا كنندمن ندانم چيست درعالم نهانكه مرا هرلحظه ئی دارد زيانآخراين عالم همان ويرانه ستكه شما را مأمن ست وخانه ستپس چرا آرد شما را خرمّیبهرمن آرد هميشه مؤتمی !آه ! عالم،‌ آتشم هردم زنیبي سبب با من چه داری دشمنیمن چه كردم با تو آخر، ای پليددشمنی بی سبب هرگزكه ديد!چشم، آخر چند دراوبنگریمی نبينی تو مگرفتنه گریتيره شو، ای چشم، يا آسوده باشكاش تو با من نبودی ! كاش! كاشلیک، ای عشق، اين همه ازكارتوستسوزش من ازره ورفتارتوستزندگی با توسراسرذلت ستغم،‌ هميشه غم،‌ هميشه محنت ستهرچه هست ازغم به هم آميخته ستوآن سراسربرسِرمن ريخته ستدردعالم درسرم پنهان بوددرهرافغانم هزارافغان بودنيست درد من زنوع درد عاماين چنين دردی كجا گردد تمام ؟جان من فرسود ازاين اوهام فردديدی آخرعشق با جانم چه كرد ؟ای بسا شب ها كناركوهسارمن به تنهائی شدم نالان وزارسوخته درعشق بی سامان خودشكِوه ها كردم همه ازجان خودآخرازمن، جان چه می خواهی؟ برودورشوازجانب من ! دورشوعشق را درخانه ات پرورده ئیخود نمی دانی چه با خود كرده ئیقدرتش دادی و بينائی وزورتا كه درتو ولوله افكند وشورگه زخانه خواهدت بيرون كندگه اسيرخلق پرافسون كندگه تورا حيران كند دركارخويشگه مطيع وتابع رفتارخويشهرزمان رنگی بجويد ماجرابهرخود خصمی بپروردی چرا ؟ذلت تو يكسره ازكاراوستبازازخامی چرا خوانيش دوست ؟گرنگوئی ترک اين بد كيش راخود زسوزاو بسوزی خويش راچون كه دشمن گشت درخانه قویروكه دردم بايدت زانجا روَیبايدت فانی شدن دردست خويشنه به دست خصم بدكرداروكيشنيستم شايسته ي ياري تومی رسد برمن همه خواري توروبه جائی، كت* به دنيائی خرندبس نوازش ها،‌حمايت ها كنندچه شود گرتو رها سازی مرارحم كن بربيچارگان باشد رواكاش جان راعقل بود وهوش بودترکِ اين شوريده سَررا می نموداو شده چون سلسله بر گردنموه! چه ها بايد كه ازوی بردنمچند بايد باشم اندرسلسلهرفت طاقت، رفت آخرحوصلهمن زمرگ وزندگی ام بی نصيبتا كه داد اين عشِق سوزانم فريبسوختم تا عشق پرسوزوفتنكرد ديگرگون من و بنياد منسوختم تا ديده ي من باز كردبرمن بيچاره كشف راز كردسوختم من، سوختم من، سوختمكاش راه او نمی آموختمکی زجمعيت گريزان می شدمکی به كارخويش حيران می شدم کی هميشه با خَسانم جنگ بودباطل وحق گرمرا یک رنگ بود ؟کی زخصم حق مرا بودی زيانگر نبودی عشق حق درمن عيان ؟آفت جان من آخرعشق شدعلت سوزش سراسرعشق شدهرچه كرد اين عشق آتشپاره كردعشق را بازيچه نتوان فرض كرد.ای دريغا روزگاركودکیكه نمی ديدم ازاين غم ها، یکیفكرساده، درک كم، اندوه كمشادمان با كودكان دم می زدمای خوشا آن روزگاران،‌ ای خوشا !ياد باد آن روزگار دلگشاگم شد آن ايام، بگذشت آن زمانخود چه ماندَ درگذرگاه جهان ؟بگذرد آب رواِن جويبارتازگي وطلعتِ روزبهارگريه ي بيچاره ي شوريده حالخنده ي ياران و دوران وصالبگذرد ايام عشق واشتياقسوزخاطر، ‌سوزجان، ‌درِد فراقشادمانی ها، خوشی های غنیوين تعصّب ها وكين ودشمنیبگذرد درِد گدايان زاحتياجعهد را زين گونه برگردد مزاجاين چنين هرشادی وغم بگذردجمله بگذشتند، اين هم بگذردخواه آسان بگذرانم، خواه سختبگذردهم، عمراين شوريده بختحال،‌ بين مردگان وزندگانقصه ام اين ست،‌ ای آيندگانقصه ي رنگ پريده آتشی ستدرپی یک خاطرمحنت کشی ستزينهارازخواندن اين قصّه هاكه ندارد تاب سوزَش جثه هابيم آريد و بينديشيد، ‌هانزآنچه ازاندوهم آمد برزبانپند گيريد ازمن وازحال منپيروی خوش نيست ازاعمال منبعد من آريد حال من به ياد« آفرين برغفلت جهال باد ! »

بقیه شعر در ادامه مطلب....

ادامه نوشته

وقت ست....-نیما یوشیج

وقت ست....

وقت ست نعَره ئی به لب، آخرزمان کشد
نیلی دراین صحیفه، براین دودمان کشد
سیلی که ریخت خانه ي مردم زهم چنین
اکنون سوی فرازگهی سرچنان کشد.
برکندَه دارد این بنیان سست را
بردارد اززمین هرنادرست را.
وقت ست زآب دیده، که دریا کند جهان
هولی دراین میانه ، مهیا کند جهان
بس دست های خسته، در آغوش هم شوند
شورنشاط دیگربرپا کند جهان.

اورا صدا بزن-نیما یوشیج

اورا صدا بزن

جیب سحرشکافته زآوای خود خروس
می خواند
برتیزپای دلکش آوای خود سوار
سوی نقاط دور
می راند.
برسوی درّه ها که درآغوش کوه ها
خواب وخیال روشن صبحند
برسوی هرخراب وهرآباد
هردشت وهردمن
اورا صدا بزن!
بسیارشد به خواب
این خفته فلج
درانتظاریک
روزخوش فرج
پیوندهای او
گشتند سرد
ازبس که خواب کرد.
ازبس که خواب کرد
بیم است کاو نخیزد ازرخوت بدن
او را صدا بزن!
کوچید کاروان که به ده بود، مدتی ست
درچادرسفیدعروس ایستاده ست
باچه طراوتی!
زیر«شماله» می گذرد ده، جدارراه
چیده شده ست با
تنهایی از زنان
تنهای مردها
تنهای برهنه
تنهای ژنده پوش.
آورده شادی همگان را به کار جوش
ویک کمربزرگ شده ست آشیانه تا
قاپدهرآن صدای گریزنده ازدهن
او را صدا بزن!
آن وقت کاو رسید
چار اسبه از رهش
درقلعه کس ندید
زین روبه گوشه ئی
رفت وبیارمید
پای آبله ز راه و تنش کوفته شده
گویی خیال زندگی اش از ره دماغ
با نا امیدی نه به جا روفته شده
اما کنون که خسته تن ازجنگ تن به تن
او را صدا بزن!
گرگی کشید کلّه وازکوه شد به زیر
مطرود دل پلید
برتخته بست امید
(هرشکل نا بجا ی نهان
در گوشه های معرکه می ماند)
تا دید کاو خروس
می خواند:
وآوای او چوضربت، برقطعه ي چُدن
اورا صدا بزن!

بخوان ای همسفر با من-نیما یوشیج

بخوان ای همسفر با من

ره تاریک با پاهای من پیکار دارد
بهردم زیر پایم راه را با آب آلوده
به سنگ آکنده ودشواردارد 
به چشم پا ولی من راه خود رامی سپارم
جهان تا جنبشی دارد رَود هر کس به راه خود
عقاب پیرهم غرق ست و مست اندر نگاه خود
نباشد هیچ کار سخت کان را در نیابد فکر آسان ساز
شب از نیمه گذشته ست، خروس دهکده بر داشته ست آواز
چرا دارم ره خود را رها من
بخوان ای همسفر با من!

به رو درروی صبح این کاروان خسته می خواند
کدامین بار کالا سوی منزلگه رسد آخر
که هشیار ست، کی بیدار، کی بیمار؟
کسی دراین شب تاریک پیما این نمی داند.

مرا خسته در این ویرانه مپسند
قطار کاروان ها را دیده ام من
که صبح از رویشان پیغام می برد
صداهای جرسهای ره آوردان بسی بشنیده ام من
که از نقش امیدی آب می خورد
نگارانی چه دلکش را به روی اسب ها می برد
در آندم هر چه سنگین بود از خواب
خروس صبح هم حتی نمی خواند
به یغمای ستیز باد ها باغ
فسرده بود یکسر
پلیدی زیر افرا دار
شکسته بود کندوهای دهقانان و
خورده بود یکسر
دل آکنده زهرگونه خبر، میدار ای نومید همسایه گذر با من
بخوان ای همسفر با من!

چراغی دیدی از راهی اگر پیرایه مند سر دری بود
ز باغی خوش کز آن در بر رخ مردم گشایند
اگر جنبنده آبی بود دریایی، چه پایی
پی آنست این دریا که با کشتی برآن روزی درآیند
خیال صبح می بندد به دل این ظلمت شب
پراز خنده هزاران خنده او را بر شیار روی غمناکان
کامید زنده ي خود مرده می دارند
مکن تلخی، مبُرامید
ترا بیمارسر برداشت، دستش گیر
ببین شهد لب پر خنده ي او را چه گوید
چه کس در راه پوید
پریشان وبدل افسرده
بیابان سنگ ها را، سنگ ها روی بیابان
اگر چه هررنج آورده بنماید فسرده
چراغ صبح می سوزد به راه دور، سوی او نظر با من
بخوان ای همسفر با من!

فسون این شب دیجور را برآب می ریزند
در اینجا، روی این دیوار، دیوار دگر راساخت خواهند
فزایند و نمی کاهند
که می خندد برای ماست
که تنها در شبستان دیده بر راه ست
به چشم دل نشسته درهوای ماست
که برآن چنگ تاراز پوست مرغ طرب بسته ست
کسی تا این نگوید چنگ راهر تار بگسسته ست
برای کیستند اینان اگر نه از برای ماست؟
چراغ دوستان می سوزد آنجا دیدمش خوب
نگارینی به رقص قرمزان صبح حیران
نشسته درحریرمهوشی
هنوز آن شمع می تابد،هنوزش اشک می ریزد
درخت سیب شیرینی درآنجا هست، من دارم نشانه
به جای پای من بگذارپای خود، ملنگان پا
مپیچان راه را دامن
بخوان ای همسفر با من!

روی جدارهای شکسته -نیما یوشیج

روی جدارهای شکسته 

شوق وخیال خوردش با جای داشته
وامّید طعمه برزبرسنگ خاره ایش
برپای داشته
دیری ست یک گرسنه به دل لاشخور پیر
خاموش وارنشسته
روی جدارهای شکسته.

روی نمای ساختمان ها
کزهرگشاد آن
آبادی دروغی
برپای صف زده، رده بسته
بیهوده نیست حیوان، با معده اش گرسنه
کافتاده ازفغان وخروشست
درکارگاه پرولع هرنگاه او
بسیار امید طعمه بجوشست.

برهرکجا نشیتد
ازهرطرف که بیند
درچشم ها که ازمه هّرای آفتاب
بگشاده یا بگسسته
روی جدارهای شکسته.

اوازهمین زمان مزه نا چشیده را
درگردش آوریده به کامش
زین گردش نهانی، منقارهاش تیز
هرلحظه می گشاید
نا جسته می ستاند
نا دیده می رباید
وتنگنای معده ي اوازخُورَش تهی
آهنگ بی شمار خوری را
با معده می سراید.

طعم مدید طعمه ي خود را
می آکند به هررگ بی تاب
آری جدارمعده ي خشکش
می گیرد از ره آن آب.

در معرض نگاه امید آشناش نیست
جز پوستواره ئی.
وین زنده دان ( ستوه زبسیارخوراکی )
جزطعمه ي دم دگر لاشخواره ئی.

نوبت زوالشان را اعلام می کند
مرگ ایستاده ست وازآنان
(با جنبشی که در دم آخر
هرزنده رابه نزع روانست)
تن رام می کند.

می داند این حکایت را لاشخوارپیر
نوبت شمار حوصله آور
آن جیره خوارمرگ
دردشت های خامش بنیاد
کشتارها که خواهد افتاد
وزمژده ي امید دمبدمش هست مست او
در رقص با خیال چنان مست هست او.

زین روی بیند آنچه نه کس بیند
روُیای یک جدال پراز وحشتش به چشم
طرح افکنیده درسراوشکل آن جدال
هرلحظه می نشیند.
آن دم که می نماید ازدور
چون لخته ئی به دود
سرمی دهد تکان
واومتصل نوکش را می آورد فرود
برسنگ ها که گویی از صبر همچو او
با هم نشسته، دسته ببسته
روی نمای ساختمان ها
روی جدارهای شکسته.