در بسته ام

دربسته ام، شب ست
بامن، شب من، تاریک همچوگور
با آن که دورازو نه چنانم
اوازمن ست دور.
خاموش می گذارم من با شبی چنین
هر لحظه ئی چراغ
می کاهمش ز روغن
می سایمش زتن
تا دررهم نگیرد جزاوکسی سراغ.
تا ازقطاررفته ي تاریک لحظه ها
روشن به دست آیدم آن لحظه کاندران
چون بوی در دماغ گل او جای برده ست.
تن می فشارم ازدرودیوار
و تنگنای خانه تن از من فشرده ست.
نجوای محرمانه می آغازد
تاریک خانه ي من با من
دارد به گوش حرف مرا،او
دارم به گوش حرف ورا، من.
وهرجدارخاموش
زین حرف کاو چه وقت می آید
دارد به ما نگران گوش.
وشب، عبوس و سرد
برما، به کارمی نگرد
یک دلفریب با قدمش لنگ
در سایه ي گسسته جداری.
پنهان به راه می گذرد.
وسنگ ها به «کاسم» بسته تن کبود
سَربَرسَریرخاک نشانده
چشمی شده اند، می نگرندش
لنگ ایستاده درره مانده.
ومن به هرنشانی باریک
آنگاه مانده با شب، آری
خو بسته ام به خانه ي تاریک
( چون آتشی به خرمن خاکستر سیاه )
خاموش می گذارم
هر لحظه ئی چراغ
می کاهمش زروغن
می سایمش به تن
تا دررهم نگیرد جزاوکسی سراغ.