در نخستین ساعت شب

درنخستین ساعت شب، دراتاق چوبیش، تنها زن چینی
درسَرش اندیشه های هولناکی دورمی گیرد، می اندیشد
« بردگان نا توانائی که می سارند دیواربزرگ شهررا
هریکی زانان، که درزیرَاوِاِرزخمه های آتش شلاق داده جان
مرده اش درلای دیوارست پنهان »
آنی ازاین دلگزا اندیشه ها راه خلاصی را نمی داند زن چینی
او روانش خسته ورنجورمانده ست
با روان خسته اش رنجورمی خواند، زن چینی
در نخستین ساعت شب:
« درنخستین ساعت شب هر کس ازبالای ایوانش چراغ اوست آویزان،
همسرهرکس به خانه باز گردیده ست، الاّ همسرمن
که زمن دورست ودرکارست،
زیردیواربزرگ شهر. »
درنخستین ساعت شب، دورازدیداربسیارآشنا من نیز
در غم ناراحتی های کسانم
همچنانی کآن زن چینی
برزبان اندیشه های دلگزائی حرف می راند
من سرودی آشنا را می کنم در گوش
من دمی ازفکربهبودي تنها ماندگان درخانه هاشان نیستم خاموش
وسراسرهیکل دیوارها در پیش چشم التهاب من نمایانند، نجلا !
درنخستین ساعت شب
این چراغ رفته را خاموش َترکن
من به سوی رخِنه های شهرهای روشنائی
راهبردم را به خوبی می شناسم، خوب می دانم
من خطوطی را که با ظلمت نوشته اند،
وندرآن اندیشه ي دیوارسازان می دهد تصویر
دیرگاهی هست می خوانم
در بطون عالم اعداد بیمَر
دردل تاریکي بیمار
چند رفته سال های دوروازهم فاصله جسته
که به زور دست های ما، به گردما
میروند این بی زبان دیوارها بالا.