در شب تیره

در شب تیره چوگوری که کند شیطانی
وندرآن دام دل افسایش را
دهد آهسته صفا
زیک و زیک ، زیک زائی
لحظه ئی نیست که بگذاردم آسوده به جا.

بال از او خیسیده
پای از او پیچیده
شده پرچینش دامّی و منش دام گشا
معرفت نیست دریغا ! دراو 
(آن دل هرزه درا)
که به جای آوردم 
وانهد با خود، در راه مرا 
زیک و زیک، زیک زائی 
لحظه ئی نیست که بگذاردم آسوده به جا.