سوی شهر خاموش

شهر، دیری ست که رفته ست به خواب
(شهرخاموشی پرورد
شهر منکوب بجا)
وازاو نیست که نیست
نفسی نیز آوا.
مانده با مقصد متروکش او
مرده را می ماند
که دراونیست که نیست
نه جلایی با جان
نه تکانی در تن
وبهم ریخته ي پیکره ي لاغر اوست
بر تنش پیراهن.

لیک در حوصله ي قافله کاو
به نشان آمده واندیشه به کار
و آمده تا برشهر
همچنان نیست که نیست
کاو بماند وا پس
و به راهش دارد
نفس بیهده ئی ست
گربرآید ازکس
ورزکس برناید.
مرده حتی نفسی
سوی شهر خاموش
می سراید جرسی.
تا سوی آن خاموش
قافله جای برد
بفروشد کالا
و ازو بازخرَد.
راه کوتاه کن آوایش برداشته رقص ازره دور
(چو پیام نفس کوکبه ي صبح سفید)
می گشاید به فراوان بخشی
در دلش گنج امید.

نغمه روزگشایش همه برمی دارد
پای کوب ره او پیش آهنگ
می برد پیکره ي رود نواش
مدخل ازکوه به کوه
مخرج از سنگ به سنگ.
گربسی رفته زشب
وز نرفته ست بسی.
سوی شهر خاموش
می سراید جرسی.
شهررا دربندان
برعبث در بسته
پاسبانانش بیهوده به چشمان مهیب
برفراز بارو
خفتگان را دارند
خسته ي بیم ونهیب
بیهده روشن فانوس
بیهده مشتی حیران
بیهده پاری مأ یوس
خبرانگیزنوای خوش او
برمی انگیزد تن
ازهرآن خفته که هست
دست طراحش خواهد دادن
به سبک خیزی وچابک بندی
طرح اندوده ي دیگر در دست.

دم که می سازد بی گوشت تن فقر ردیف
و به لبخند ظفرمندش مرگ
مانده درکارحریف
و شکنجه به عناد سیهش(همچو سیه زندان هاش)
دمبدم می فشرد دندان هایش.
وطمع، هرزه درآ، کرده همه چشمان کور
همچنانی که حق غیرخوری گوش کسان ساخته کر
و همه روی جهان کرده سیاه
وتبه کاران مقبول
( پی سود خود با پیکر اشباع شده)
صف بیاراسته اند.
و مدد کاران مردود
(پی سود دگران)
با کفی نان به مدد خاسته اند.
و کج اندازان،
(به گواهی خاموش)
از پی وقت کشی خود و خواب دگران
مانده لالایی یک قد شده الفاظ فریب آوررا گوش
و زنان، روسپیان
پیکرآراسته از روی نهان
یعنی ازرزق کسانی که به تب های تعب می سوزند
بسته با مردانی
که زغارت شده گرمی تنی لاغر چند
چهره می افروزند.
و پی آن که کند قامت جزغال شده دوزخی کوتهشان
همچو دیوارنمود
احمقان می کوشند
که نیاراید دیوار بلندی را قد
سُفها می جوشند
که به عیبی تن دیواری آید معیوب
و زبان کج طعنه پرداز
به رخ خدمت بی منت و مزد ست دراز
درهمه این لحظات خودسر
بسته اندیشه ي دیگر در کار.
گرم خوانای سرود بیدار
راه برداشته ست
وزامید وزسرود
از همه رخنه ي این دوداندود
پای می گیرد
(همچنان پنداری)
نطفه هشیاران.
سوی جان می آید
گرم می گردد
چهره می آراید
پیکر بیداران
(نه چنان کز هوسی)
سوی شهر خاموش
می سراید جرسی.
شهر سنگین شده ازحاملگی ست
همچو زندان افسرده به زندان فرو بسته دری
نطفه بندد درآن
اندرومی بندد
نطفه روز جلای دگری.

شهربیدار شده ست.
شهرهشیار شده ست.
مژه می جنبدش ازجا رفته
و جدای ازهم آور نگهش
سوی دنیا رفته.

در تشنج تن اوست
وزنفس درتشویش.
دستش آرام وسبک می گذرد
بر جبینش مغرور
از صدای پایی
لب او می شکند
بوسه دورادور.

خواب می بیند(خوابش شیرین)
که براو بگذشته ست
منجمد با تن او مانده، شبان سنگین
و افق می شکند.
همچو دربرزخ زندان سیاه
و آرزویی که فلج آمده بودش اکنون
بسته درزمزمه ي صبح نفس
جسته درمسکن بیداران راه
وزبرراه، در اندوده ی لرزان غبار
می گریزند روان هایی دروغ ( پای تا سر شکمان )
که ازآنان به فسون داشت تن خاک فروغ
دررسیدست، گران بار به تن، بردرشهر
کاروان ره دور . 

قامت آرای نوایش ( به شکوه
همچو دیوارسحر
که دراو روشنی صبح به رقص)
قد بیا راسته ست
آنچه کاو بودش درخواهش دل
کاروان نیز به دل خواسته ست.

هم در این هنگام ست
که تنی خاسته از
بین بیداری چند
می دهد گوش فرا
به نواهای برون
ودگر بیداران
مانده با اوخاموش
ودرو بام وسرای ازهر خنده که در این زندان
خبری را شده اند
پای تا سرهمه گوش
و به هرلحظه ی بی دغدغه ي می گذرد
شهررا برلب از قافله نام
همچنانی که به تعمیر دل خسته ي او قافله را
به سوی اوست پیام
هرکه می گیرد ازهمپایی
در نهان جای سراغ
گرچه می کاهد از روغن
دردل افسرده چراغ
ورچه شوریده به خاطر کم بر پاست کسی
سوی شهر خاموش
می سراید جرسی.
می رسد قافله ي راه دراز
شهر مفلوج(که خشک آمده رگ هایش از خواب گران)
برمی آید ز ره خوابش باز
دید خواهد روزی
که نه با چشم علیل دگران
در بد و خوبش آید نگران
وپس خواب دل آکنده به افسون وفریب
(کزرگش هوشش برُد
وز جگرش خونش خورد
وهمه مردگی اوازاوست)
آید آن روز خجسته که بجا آورده او
دوست از دشمن ودشمن از دوست
و به هر لحظه ي روشن شده ئی، بیداری
بر کفش شربت نوش
گرم خواند با او
بدواند با او
وندراندازد در مخزن رگ هایش هوس
همچو مرغی که به هوش آید جان برُده به در
ازدرون قفسی
سوی شهر خاموش
می سراید جرسی.
اندرین نوبت تنگ
با گران جانی شب
که ستوه ست وگریزان گوئی
هم ازاو سنگ زسنگ
کاروان دارد پیوند
با دل خسته ي او
( چو تن او پابند)
گرم می پاید درکار وی از راه برون
این چنین پوشیده
وآنچنان جوشیده
دست برنبضش، می کاود درحال درون
حال می پرسد
راه می جوید
تند می آید
حرف می گوید
می دهد مرهم با زخم دلش
و به ویرانه ي هر خسته نوایش تعمیر 
می گشاید هر در
نقشه منکسر دیواری
نقرسی و فرتوت
می شکافد پیکر
وندرین معرکه دررستاخیز
می رسد سوختگان را به مدد
یار فریاد رسی
سوی شهر خاموش
می سراید جرسی.