ناروایی به راه

شب به تشویش درگشاده، دراو
ناروائی به راه می پاید.
مثل این ست
کزنهانگه نشان کینه که هست
سنگ هردم به سنگ می ساید
هیچ کس نیست برره و «امرود»
سرد استاده، بید می لرزد
مرگ، آماده گوش اوبردر
وآن سیه کارکینه می ورزد.

بچه های گرسنه با تن لخت
زیرطاق شکسته، مانده ي خواب
باد، لنگ ایستاده ست به پا
ناله سرکرده ست گردش آب.

مثل این ست، ازوداع خموش،
چند زن سرنهاده اند به هم
هرچه بشکسته، هرچه پاشیده ست
روی خاکستری نشانه ي غم.

راه ماننده ي رگی درپوست
تن بپوشیده وگریزان ست
جاکه غمگین چراغ می سوزد
پلک چشمی سرشک ریزان ست.

زیربام شکسته بررخ شب
بام دیگر شکسته ست کنون
لیک آن استخوان شمار طمع
می درد چشم ها، دو کاسه ي خون.

روی بیمار، زردناک و صبور
با سرافتاده ست بر زانو
حالت او کسی نمی پرسد
کس بدانجا نکرد خواهد رو.

مردمان، مردگان زنده به رو
رفته با خواب های زندانگاه
چشم بازست ازیکی زیشان
لیک بی حال بسته ست نگاه.

دست بدکارپیش می آید
درلختی به ره گشاده شده
چه سبک، ای شگفت، درتابوت
استخوان پشته ئی نهاده شده.

هردم آن استخوان شمار، به شک
چشم می گرددش به گردش شب
دست او، این خراب را با نی
می شمارد دقیقه های تعب.

موش مرگ ست درهمه تن او
می نماید زبخل مرده بخیل
بیمناک ازطراز قرمزصبح
می گشاید زچشم، چشمه ي نیل.

خشت برخشت می نهد هردم
دست ها برجدارمی ساید
تا نبیند کاهشی را به چشم
برهرافزونی می افزاید.

تا نه ره آورد زشب سوی روز
آن شب آویز مهربان گشته
بوسه برروزمی زند ازدور
می کند هرفسونی وخواهد
تا نبیند به چشم ماند کور.

سرد استاده ست باز«امرود»
بچّه های گرسنه اند به خواب
بید لرزان وهرچه مانده غمین
با دل جوی رفته ناله ي آب.

از نشیب جهان به دودش غرق
همچنان بازاین ندا آید
ذرّه با ذرّه گرم این نجواست
ناروائی به راه می پاید.