پرنده ی منزوی

به آن پرنده که می خواند غایب از انظار 
عتاب کرد شریری فساد جوی به باغ
چه سود لحنِ خوش وعیبِ انزوا که به خلق 
پدید نیست تو را آشیان چو چشمِ چراغ ؟ 
بگفت: از غرض این را تو عیب می دانی
که بهرحبسِ من افتاده دردرون تو داغ.
اگر که عیب من این ست کز تو من دورم 
برو بجوی ز نزدیک های خویش سراغ.
شهیرترزمن آن مرغ تنبل خانه 
بلند ترزهمه آشیان جنسِ کلاغ !