داستانی نه تازه-نیما یوشیج
داستانی نه تازه
شامگاهان که روئیت دریا
نقش درنقش می نهفت کبود
داستانی نه تازه کرد به کار
رشته ئی بست و رشته ئی بگشود
رشته های دگر برآب ببرد.
اندرآن جایگه که فندق پیر
سایه درسایه برزمین گسترد
چون بماند آب جوی ازرفتار
شاخه ئی خشک کرد و برگی زرد
آمدش باد و با شتاب ببرد.
همچنین درگشاد و شمع افروخت
آن نگارین چربدست استاد
گوشمالی به چنگ داد و نشست
پس چراغی نهاد بر دم باد
هرچه ازما به یک عتاب ببرد.
داستانی نه تازه کرد، آری
آن ز یغمای ما به ره شادان
رفت و دیگر نه بر قفاش نگاه
از خرابي ماش آبادان
دلی از ما ولی خراب ببرد. !
شامگاهان که روئیت دریا
نقش درنقش می نهفت کبود
داستانی نه تازه کرد به کار
رشته ئی بست و رشته ئی بگشود
رشته های دگر برآب ببرد.
اندرآن جایگه که فندق پیر
سایه درسایه برزمین گسترد
چون بماند آب جوی ازرفتار
شاخه ئی خشک کرد و برگی زرد
آمدش باد و با شتاب ببرد.
همچنین درگشاد و شمع افروخت
آن نگارین چربدست استاد
گوشمالی به چنگ داد و نشست
پس چراغی نهاد بر دم باد
هرچه ازما به یک عتاب ببرد.
داستانی نه تازه کرد، آری
آن ز یغمای ما به ره شادان
رفت و دیگر نه بر قفاش نگاه
از خرابي ماش آبادان
دلی از ما ولی خراب ببرد. !
+ نوشته شده در جمعه دهم آبان ۱۳۹۲ ساعت 12:46 توسط میلاد جهانی
|